هیرادهیراد، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

هیراد

8/11/90

از سه شنبه تا جمعه خونه پدر بزرگ بودیم و کلی بهمون خوش گذشت و شما هم روروئک رو به اصرار بابا و مامان بزرگت تجربه کردی خیلی خوشت اومد چون تو کلا مغروری و می خوای رو پای خودت باشی و از اینکه منت کسی رو دیگه نمی کشی خوشحالی خودت بطور اتفاقی دکمه ها رو می زنی و اهنگ پخش میشه و کلی تعجب می کنی شبا خوب نمی خوابیدی و کلی منو اذیت کردی هر یکساعت شیر می خواستی/ پروژه اموزش شیشه شیر هم به جایی نرسید و کماکان بلد نیستی شیشه بخوری/ اشکال نداره من که در بست چاکرتم با وجود اینهمه اذیت   ...
9 بهمن 1390

مهمونی 3/11/90

پسرم دیشب مامان بزرگ و پدر بزرگ اومدن خونه ما و بعد قرار شد من وتو چند روزی بریم خونشون اول رفتیم خونه آقاجون و بعد رفتیم دنبال دایی و زن دایی ولی شما نمی دونم چرا اینقدر مامان رو اذیت کردی و بی دلیل گریه می کردی تا اینکه آخر شب زنگ زدم به بابایی و گفتم بیاذ دنبالمون و بابایی با وجود اینکه درسش عقب بود ولی اومد دنبالمون و تو خونه بهتر بودی ولی جدیدا" کمی نق نقو شدی و دوست داری بلندت کنم تا اطرافتو ببینی / شیرخوردنت هم کمتر شده حالا چند تا عکس دیشب: بغل زن دایی بغل دایی: بغل خودم: ...
9 بهمن 1390

بدون عنوان

من تازه امروز٢٤/١٠/٩٠ این وبلاگ رو برای پسرم درست کردم تا خاطراتش رو براش ثبت کنم هیراد روز پنج شنبه ٢٨ مهر ٩٠ ساعت ١٠/٣٤ دقیقه در بیمارستان لاله توسط دکترکبری صالحی زنجانی به دنیا اومد ...
3 بهمن 1390

هنرهای هیراد

هیراد جونم خیلی شکمو شده هر یکساعت باید شیر بخوره اگه دیر کنم شروع می کنه به خوردن دستاش اینقدر مامان هر روز قربون صدقه اش میره که نگو بابا هم آخرای قربون صدقه ایشالا میگه ...
3 بهمن 1390

زردی

عکس بستری شدن در بیمارستان برای زردی   وقتی بستری بودی من اتاق مادران کنار بخش تو اتاق گرفتم و هر دو ساعت زنگ می زدن که بیا و پسرت رو شی بده دو تا مامان دیگههم بودن که همش گریه می کردن ولی من گریه نمی کردم چون تو خیلی پسر خوبی بودی و حتی برام می خندیدی ...
2 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هیراد می باشد